نویسنده: ریحانه - شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۴
پله های خونه ی روستایی را رفتم بالا به پیرمرد و پیرزن که توی ایوان نشسته بودند سلام کردم و حرف زدم
خواستم متوجه استیصال من بشوند دلم میخواست در خانه شان را به روی من باز کنند ، من چیز زیادی نمیخواستم فقط محل وضو و قبله را به من نشان بدهند برای نماز
اما خندیدند گفتن نمیدونند من باید چی کار کنم
من پله های زیاد خانه شان را آمدم بالا به امید کمکشان و آن ها دست کشیدند و قهوه خونه را به من نشان دادند
پله ها رو یکی یکی اومدم پایین و هر پله را آرام برمیداشتم ، و منتظر یک صدا از پشت سرم ، دلم میخواست صدایم کنند
صدا نکردن و ته دلم از خدا خواستم ، نه از هیچ پیرمرد و پیرزن و ادم دیگه ای فقط از خدا خواستم
رفتم سمت قهوه خانه ، اب معدنی خریدم که وضو بگیرم یک گوشه ای اخرش از پسر جوان چشم سبز قهوه خانه محل نماز را پرسیدم که توی روستا جایی برای نماز این نزدیکی هست ؟
.
از خدا خواسته بودم از ته ته دلم و جوان چشم سبز من را سپرد به خانم مهربانش و من مهمان خانه ی کوچک و قشنگشان شدم ، مهمان آدم های سنی ای که برایم جانماز بدون مهر پهن کردند و لبخند از روی صورتشان محو نمیشد
من نماز خواندم ، جانماز و تا کردم و لحظه ی اخر همسر جوان چشم سبز را در اغوش گرفتم و خداحافظی کردم و او نمیدانست که چه قدر ان روز را برایم قشنگ کرد و نمیداند که تا ابد بوی برنج کته ی روی گازشان از ذهنم بیرون نمیرود و لبخندهای قشنگشان...
پله های خانه یشان را پایین امدم و برای تمام خوبی هایشان از ته دلم تشکر کردم
نمیدانم در زندگی چند بار اتفاق افتاده که حس کردم کلمه ها کم امدن و حس حرف های من را به طرف مقابل نمیرسانند اما این بار یکی از مهم ترین هایش بود ،
برای تشکر کلمه کم اوردم !
گاهی توی زندگی باید پله هایی رو پایین رفت برای بالا رفتن از پله های درست زندگی !
................................................................................................
پ.ن : سفر دانشجویی بود و از کل ادم های سفر سه تا پسر نماز میخوندن و از دخترا من ! این یعنی این که هر بار وقت نماز من باید از وقت ناهار کنار میگذاشتم و وسط شهرها و روستاها و جاده هایی که نمیشناختم دنبال محل نماز بگردم ! ! آن هم در دیار اهل سنت که خانم ها در مسجد نماز نمیخونند و محل وضو آقایون دقیقا داخل مسجد بود !
میان همسفرهای شیعه ای که اعتقادات من اون قدر مهم نبود براشون که وقت نماز اتوبوس و نگه دارند پیدا کردن یه خانواده ی سنی که در خونشو به روی من باز میکنه بیشتر شبیه معجزه اس !
برچسبها: ما ادم ها, سفرنامه